سوال وجودی من از فلسفه، فقط و فقط شناخت و درک، مفهوم، ماهیت و چرایی این واژه است
حالا که فکرش را می کنم، از بیشتر دانستن، بیشتر خواندن و بیشتر تجربه کردن این واژه عطشم بیشتر میشود و انگار مرا سیری نیست
اصولا میشود با تعریف کردن از مردها گولشان زد،
من به تعریفها شکاکم و ندیده میگیرم همهی تعریفها را
حالا که فکرش را می کنم، تنها تعریفی که میتواند گولم بزند این است که انسانی به من بگوید:
«دوست من»
این کافیست که از عالم خاکی وارهم، ذره عقل خویش را ببازم و در راه این دوستی جانم فدا کنم
این کافیست که دیگر زمان و مکان را محدودیتی نباشد
و لذت را جایگزینی به رد پایش قدم ننهد
ریشه ی این لذت در چیست، همیشه به دنبال دوست می گردم حتی در میان انبوه دوستان اطرافم
آیا دوستی واقعی که آتش عطشم را سیراب کند ورای این هاست و اینان تنها مسکنی بر دردم هستند
یا مقدمهای برای مولوی شدن و در انتظار شمس بودن
ریشهی این جستوجو کجاست
ریشهی این انتظار کجاست
سرچشمهی این درد کجاست
کجا به دنبال سرچشمه بگردم
کوه، دشت، آسمان
یا در میان قلب دوست که منبع لذتهاست
منبع آرامش، منبع انرژی، منبع عالی بودن
این است اکثیر جاودانه روزهایم
باور کن دوست دارم قلبم را در دستانم بگیرم
دوستی یعنی درک تک تک این ضربهها
دوستی یعنی شنیدن صدای نفسها
دوستی یعنی دیدن افق نگاهها
دوستی یعنی در آغوش کشیدن تعالی روحها
دوستی یعنی بزرگ شدن و بزرگ کردن
دوستی یعنی شانه، شانهای برای گریستن
شانههایی که به استقامتش اطمینان داری
دوستی یعنی گوش، گوشهایی برای شنیدن
گوشهایی که به وسعتش اعتماد داری
دوستی یعنی آینه، آینهای برای خود بودن
آینهای که به صداقتش ایمان داری،
آه که باز این ذهن سرکشم از این یعنیها مالایعنی گشته
زیباست، این سرکشیهای ذهن زیباست، احساس دوست دارد، عقل شگفتی می آفریند
و آدمی را این دو رکن بس باشد، تا که خود باشد
شنبه شهريور ماه 19, 1390
