تبليغاتX
نگاه نوين

نگاه نوين

نگاهی نو به مهندسی IT و تاثیر آن بر توسعه فرهنگی سیاسی و اقتصادی

دوستی آن زیبا واژه‎ای که همچنان در پی آشکار شدن فلسفه‌ی آن در تجلی ارتباطاتم هستم،
سوال وجودی من از فلسفه، فقط و فقط شناخت و درک، مفهوم، ماهیت و چرایی این واژه است
حالا که فکرش را می کنم، از بیشتر دانستن، بیشتر خواندن و بیشتر تجربه کردن این واژه عطشم بیشتر می‎شود و انگار مرا سیری نیست
اصولا می‎شود با تعریف کردن از مردها گولشان زد،
من به تعریف‏ها شکاکم و ندیده می‎گیرم همه‏ی تعریف‏ها را
حالا که فکرش را می کنم، تنها تعریفی که می‎تواند گولم بزند این است که انسانی به من بگوید:
«دوست من»
این کافیست که از عالم خاکی وارهم، ذره عقل خویش را ببازم و در راه این دوستی جانم فدا کنم
این کافیست که دیگر زمان و مکان را محدودیتی نباشد
و لذت را جایگزینی به رد پایش قدم ننهد
ریشه ی این لذت در چیست، همیشه به دنبال دوست می گردم حتی در میان انبوه دوستان اطرافم
آیا دوستی واقعی که آتش عطشم را سیراب کند ورای این هاست و اینان تنها مسکنی بر دردم هستند
یا مقدمه‎ای برای مولوی شدن و در انتظار شمس بودن
ریشه‎ی این جستوجو کجاست
ریشه‎ی این انتظار کجاست
سرچشمه‎ی این درد کجاست
کجا به دنبال سرچشمه بگردم
کوه، دشت، آسمان
یا در میان قلب دوست که منبع لذت‎هاست
منبع آرامش، منبع انرژی، منبع عالی بودن
این است اکثیر جاودانه روزهایم
باور کن دوست دارم قلبم را در دستانم بگیرم
دوستی یعنی درک تک تک این ضربه‎ها
دوستی یعنی شنیدن صدای نفس‎ها
دوستی یعنی دیدن افق نگاه‎ها
دوستی یعنی در آغوش کشیدن تعالی روح‏ها
دوستی یعنی بزرگ شدن و بزرگ کردن
دوستی یعنی شانه، شانه‎ای برای گریستن
شانه‎هایی که به استقامتش اطمینان داری
دوستی یعنی گوش، گوش‏هایی برای شنیدن
گوش‎هایی که به وسعتش اعتماد داری
دوستی یعنی آینه، آینه‎ای برای خود بودن
آینه‎ای که به صداقتش ایمان داری،
آه که باز این ذهن سرکشم از این یعنی‎ها مالایعنی گشته
زیباست، این سرکشی‏های ذهن زیباست، احساس دوست دارد، عقل شگفتی می آفریند
و آدمی را این دو رکن بس باشد، تا که خود باشد

شنبه شهريور ماه 19, 1390
+ نوشته شده در  2011/12/14ساعت 20:39  توسط امير ارسلان خضری  | 

پتو کشیدم به روی پاهام
کاش بغل دستم نشسته بودی
تو از دیدن برف لذت می‎بردی و من از گرمای تو
+ نوشته شده در  2011/11/27ساعت 12:3  توسط امير ارسلان خضری  | 

به مناسبت روز جهانی کودک که شنبه 16 مهرماه بود این متن رو آماده کرده بودم که اون روز بذارم اما متاسفانه یادم رفت
ترجمه : خودم

کودکی به روز جهانی کودک می‎خندید

کودکی قه قه می‎خندید
که قرار است به بال‎های آسمان آویزان باشد
که قرار است با سراب سیراب شود
که قرار است موج نان بسویش بیاید، می‎خندید
که قرار است شخصیت‎های کارتونی دیگر جسمش را آزار ندهند
که قرار است هواپیماها مانند پروانه فرود بیایند
که قرار است با قمقمه‎ی سربازی بی نام و نشان بازی نکند، می خندید
که قرار است انگشتانش روی هیچ مین خوابیده‎ای را نبوسد
که قرار است گولوله‎ها نوبت بازی مرگ را به او ندهند
که قرار است سینه مادرش سنگری از ترس تهدید نباشد، می‌خندید
که قرار است صبح زود رقص طناب و چوبه دار به خوابش یورش نبرد و از پنجره رویاهایش،
ستاره پدرش را نبلعد، می‎خندید
که قرار است درختان سپیدار در آهنگ آتشی بی‎امان هق هق گریه سر ندهند، می‎خندید
که قرار است دریا از لبانش قهر نکند، می‎خندید
که قرار است مادرش هر روز هنگام غروب خون بالا نیاورد
که قرار است در پایان هر شبی شیطان بوسه‎اش نزند، می‎خندید
که قرار است چشمانش در زندان اشکهایش جان ندهد، می‎خندید
که قرار است سایه‏ی ابری نازا تهدید به قحطی نکند
که قرار است از چهره آینه‎ی روبه‎رویش شرم نکند
که قرار است در سال فقط همین یک روز از او یاد نشود، می‎خندید
این کودک قه قه
در یگانه اتاق سیاه ذهنم
به زمان و مکان می‏خندید
به نفرت چاه‎‎ها می خندید
به ستاره های درمانده می خندید
به دوره زدن حاجی لک لک
به تق تق نوک زدنش، می‎خندید
به گیجی این جهان
به کوچکی بزرگانش
به من و به تو می‎خندید
+ نوشته شده در  2011/11/16ساعت 22:56  توسط امير ارسلان خضری  | 

مهگیرانی

ئه‌ول بار که زگی پر بو، مه‌گیرانی مریشک و یرالماسی سورکراوی کرد.

بو دوا جار، ئیشتیای لە سوسی تیژ و جوجه‎ بو.

سیهه‎م جاریش ئیشتیای تەراشی ‌صابون، جاری ئاخریش مەگیرانی بە بۆرادەی دار و بۆنی ئیستگای قطاری هەبو.

ئیستا ئیشتای ئەوین؛ بەخشین و ماوەیکی زیاتر لە زمانی کردو. ئەو ئیستا مەگیرانی ژیان دەکا. بەلام مندالەکەی لیرە نیە.

+ نوشته شده در  2011/11/2ساعت 23:54  توسط امير ارسلان خضری  | 

ویار

بار اولی که باردار شد، هوس مرغ ترش و چیپس کرد.

دفعه بعد، دلش سس فلفلی و جوجه بریان خواست.

بار سوم، هوس تراشه ی صابون، دفعه چهارم، براده چوب و بوی ایستگاه قطار.

اما حالا او هوس عشق، بخشش و مدتی بیشتر عمر، کرده است. او هوس زندگی کرده است. اما فرزند او نیست.

+ نوشته شده در  2011/10/15ساعت 0:19  توسط امير ارسلان خضری  | 

عشق به اشعار مولانا،حافظ و سعدی لزوما تایید عرفان و تصوف اسلامی نیست،عشق به طرزبیان قدرتمند و گیرایی هست که این اعجوبه‌ها در قبال زندگی دارن
+ نوشته شده در  2011/9/12ساعت 0:48  توسط امير ارسلان خضری  | 

بیمار بی تاب :

اسکات یک خط نشان در دفترچه‎اش کشید. شارون پرسید: خط نشان برای چه؟

دارم صبرم را تقویت می کنم، هر وقت صبرم سر بیاد یک خط نشان میزنم. همینکه تعدادشان را بدانم به بهبودش کمک می کنم.
امروز چندتا شد؟
دوازده تا
شارون اخم کرد و گفت: تازه ساعت 9 صبح شده.
خط نشان سیزدهم را هم کشید.

نوشته : هیو جیمز
ترجمه : خودم

+ نوشته شده در  2011/8/12ساعت 18:43  توسط امير ارسلان خضری  | 

و کودکیمان درون کفش های بزرگی که به پا می کردیم جاماند،
زمین خورد، گریه کرد، بالای سرش که آمدند گفتند ، دیگر بزرگ شده ای ، گریه اش بند آمد، دیگر بزرگ شده بود...

+ نوشته شده در  2011/8/12ساعت 15:34  توسط امير ارسلان خضری  | 

همانطور که داشت شش ماهی گرفتار رو از تور بیرون می کشید ، سرش را بلند کرد گفت این هم از قاچاق ماهی امشب ،
لبخندی زد و رو به دکتر گفت : مافیای ماهی با حضور دکتر ...


30/4/90

اولین نوشتار من تو سبک داستانک

+ نوشته شده در  2011/8/12ساعت 8:23  توسط امير ارسلان خضری  | 

رمضان مبارک
+ نوشته شده در  2011/8/2ساعت 16:52  توسط امير ارسلان خضری  | 

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

+ نوشته شده در  2011/7/1ساعت 0:50  توسط امير ارسلان خضری  | 

نوشته: امیر ارسلان خضری

در مورد تفاوت فیس بوک اسلامی و فیس بوک خودمان (البته خودشان) باید گفت که از اسمشان پیداست که هر دو شبکه‌هایی اجتماعی می‌باشند که فیس بوک اسلامی مکانی است برای اجتماع مسلمانان در دنیای اینترنت و فضای مجازی.


این ایده‌ی خلاق کاری از مهندسان و برنامه‌نویسان مسلمان کشور پاکستان می‌باشد که در برابر اهانت‌هایی که به قرآن و ساحت پیامبر -صلی الله علیه وآله وسلم- از سوی فیس بوک رخ می‌داد تأسیس شد.
فیس بوک اسلامی دارای یک محیط سالم است و به نظر من تنها فضایی است که در دنیای مجازی تداعی کننده‌ی امت واحده باشد، به شما یک جهان بینی خواهد داد و با مسلمانان در سراسر عالم آشنا خواهید شد. در همین راستا گردانندگان نام این شبکه‌ی اجتماعی را ملت فیس بوک نام گذاری کرده‌اند.
امکانات این شبکه اجتماعی مشابه فیس بوک می‌باشد، امکان ارسال ارزیابی شخصی از خبر، ارسال و اشتراک گذاری نوشته یا تصویر و ویدیو، گپ اینترنتی و امکانات دیگر از جمله خدمات ملت فیس بوک به کاربران می‌باشد.
چرا باید از فیس بوک اسلامی حمایت کرد؟
گردانندگان فیس بوک روزی نیست و صفحه‌هایی را که بر علیه یهودیت یا حمایت از فلسطینیان نوشته شده باشد را نبندند.
در جریان تظاهرات مصر صفحه‌ی اخوان المسلمین بسته شد، چند روز پیش صفحه یکی از بازیکنان برزیلی مارسلو را بخاطر حمایت از انتفاضه مردم فلسطین بستند.
بارها و بار‌ها شاهد بودیم که در آن به مقدسات مسلمانان توهین شده است.
در جدیدترین اقدام مسئولان فیس بوک تصویری را تحت عنوان «سوره‌ی فیس بوک» پخش کرده‌اند هر چند در عنوان آن نوشته‌اند زیاد با آن موافق نیستیم ولی اینکه بیشترین تعداد اشتراک گذاری را حداقل در بین کاربران فارسی زبان داشته اوج جدی بودن مسئله را میرساند و این استهزای آشکار به تحدای قرآنی می‌باشد.
پس بر ما لازم است که وابستگی خود را به آن کم کرده (نمی‌گویم تحریم کنیم) و به تقویت فیس بوک اسلامی همت بگماریم.
و به قول یکی از دوستان: «از فیس بوک اسلامی در مقابل فیس بوک «یهودی» حمایت می‌کنیم.»
ثبت نام در ملت فیس بوک مشابه فیس بوک است با این تفاوت که محیطش فارسی نیست البته با افزایش فارسی زبانان این مشکل نیز حل خواهد شد.
http://millatfacebook.com
+ نوشته شده در  2011/6/14ساعت 0:53  توسط امير ارسلان خضری  | 

کودکی چیزهای زیبایی به من آموخت

نوشته : هردی انور / ترجمه : امیر ارسلان خضری

کودکی چیزهای زیبایی به من آموخت ، آموختنی که با هر بار مرور خاطراتش به من انرژی خاصی می بخشد ، این انرژی بخشی مرا وادر می کند که وجود فطرتی پاک را باور داشته باشم ، هر چند آغازمان با فطرتی پاک بوده است ، نمی دانم چرا کودکی این قدر ارزشمند است که تا مرگ خاطراتش استوار باقی می ماند ، حتی این خاطرات در بزرگسالی مرا رسم زندگی می آموزد ، شاید بر این باور باشیم که کودکی به ما هیچ نمی آموزد ، چون کودکیم هیچ نمی دانیم ، اما براستی که کودکی به ما درس زندگی کردن می آموزد و به ما می گوید :

1. باید هر زمان در برابر هم دیگر گذشت داشته باشیم و اگر با هم قهر کردیم سریع با هم آشتی کنیم ، به همین خاطر کودکی به ما آشتی کردن را می آموزد و دعوا را حاصل تعصب و کینه ورزی نمی داند بلکه تنها یک نوع دعوا کردن وجود دارد ، آن دعوایی که در درون همه کودکان هست و این حس در درون هر کودکی ارزشمند است ..

2. کودکی این را به من آموخت که ، چه پیش من بیایی و چه پیش من نیایی ، من باز به سوی تو می آیم ، به من آموخت که همیشه به سوی تو بیایم ..

3. در کودکی پشت هم را خالی نمی کردیم ، در شادی هایمان در غم هایمان ، به همین علت باید در خوشی ها و ناخوشی ها پیش تو باشم و ارزش این بودن را ارج نهم ..

4. در کودکی همه چیزها را به خوبی می دیدم ، آنگونه می دیدم که دل با آن شاد می شد ، دل کودکی ... به همین علت است که آرزوی آن روزها را می کنم .. آن چیزهایی که به وضوح جلوی چشمانم قرار گرفته اند اگر چه ناشیرین باشند ..

5. از کودکی این به خاطرمان میرسد که کینه باشد ، کینه ای وجود ندارد زیرا کمتر از دو ساعت باز پیش هم می آمدیم ، کودکی به من آموخت که لحظه ای کینه به دل راه ندهم ...
+ نوشته شده در  2011/6/7ساعت 22:57  توسط امير ارسلان خضری  | 

ده سال فعالیت عمرو خالد

ترجمه : امیر ارسلان خضری

1998 :

سخنرانی عمومی خود را از باشگاه عکاسی قاهره آغاز کرد

دریافت جایزه از سوی انجمن حسابداران و حسابرسان مصر

1999 :

مجموعه سخنرانی خود را پیرامون مباحث اخلاقی و عبادتی تحت عنوان اصلاح قلب ها در مسجد حصری قاهره شروع کرد

دیپلم خود را از انجمن مطالعات اسلامی دریافت کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2011/6/3ساعت 19:58  توسط امير ارسلان خضری  | 

من اعتراض دارم به آنهایی که نمی توانند وسعت اندیشه را با صدای اندیشه بشنوند ، آنگاه بهتان بزدلی و ترسویی میزنند اما ذره ای به خود شک نمی برند که شاید گوششان بزرگی صدای اندیشه را باور نکرده ، من اعتراض دارم به خویش که پس از تلاش بی سرانجام باز به شنوا کردن گوش ناشنوا استمرار دارد ، به اینکه هنوز باور نکرده ناشنوا هرچه صدایت را بلندتر کنی باز نخواهد شنید ... من اعتراض دارم به جمعی که خود را روشنفکران می دانند اما تمام انتصاب ها و استعفاهایشان برپایه ی رسوایی اخلاقیشان می باشد ...

من اعتراض دارم هنگامی که در هیچ جبهه ای قرار نمی گیری و سکوت می کنی یا فوقش از وحدت سخن می گویی تو را به بی اندیشگی و بی بنیادی متهم می کنند ...


من اعتراض دارم رفیق ...!؟ صدای اعتراض مرا بشنو


+ نوشته شده در  2011/6/1ساعت 23:34  توسط امير ارسلان خضری  |